|
بیننده گان وخوانندگان عزیزدرهرکجا که هستید سلام و درود مرا
بپذیرید چونکه من شما را ازخودم میدانم و بی پرده صحبت، نثر واشعارم را دراختیارشما
میگذارم و امیدوارم کمی خاطرتان را شاد کند بیائید دسته جمعی با هم به پرواز کنیم
ببال ( پرنیا ) پروازگر شو
کبوتر سان نشین بر بام دلها
بدلهائی زشوق دوست سرمست
شکر لبریز شعراست وغزلها
آرزوی بزرگ مائوتسه تونگ آن بود که شاعر بشود برای اینکه شعر در کشورش مقام آسمانی
دارد و بدین صورت بشعرا دستور میداد که احکام او را بشعر بسرایند که نتایج بیشمار
در بر داشته باشد ومیگفت نقش افراد خلاق اثر بسیار مثبت و بزرگی در سرنوشت خود و
پیشبرد تمدّن و فرهنگ انسانها دارد مولوی میفرماید
ای خدا بنما تو جانرا آن مقام
کاندرو بی حرف میروید کلام
شعرا هر چه بفکرشان وحی و الهام میشود مینویسند و روشنائی بزرگی در قلب خود احساس
میکنند و حالت جذبه و شوقی به آنها دست میدهد و آنقدر حرکت مغز سریع میشود که تن
تحت تاثیر روح قرار میگیرد و ازکشیدن چنین بار سنگینی عاجز میمانند و وقتی روح از
عالم خاکی قطع شد و بپرواز درآمد اشگ شوق از چشمان شاعر سرازیر میشود سرعت و وسعت
اندیشه از نور کهکشانها و اقیانوسها بیشتر است و مرز نمیشناسد دل شاعر چون آئینه
میگردد و از مبدا نور کمک میگیرد و به ماورای پندار بشری نزول میکند در این حال است
که بر اثر الهام ارمغان هنر ظاهر میشود این الهام در جستجوگران ، دانشمندان
موسیقیدانان و هنرهای مختلف ........... بوجود میاید هرقدرتیکه انسان دارد در قید
زمان و مکانست بجز فکر که زمان مکان و سرعت نمیشناسد امواج فکری میتواند به کائنات
و فضای بی انتها سفر کند
اینک که من ز خلوت او جان گرفته ام
جامی ز شرب کوثر جانان گرفته ام
شادی فزون بروح و روانم تنیده است
عشق و طرب ز معبد انسان گرفته ام
برای همین است که آزادی فکر قلم بیان احزاب سیاسی و اجتماعات جزو اصول قانون در
آمده است چون تنها راهی که بشر به تکامل میرسد برخورد آرا و اندیشه های مختلف
میباشد در قدیم بعلت عقب ماندگی افکار ، دانشمندان را متهم نموده و از بین میبردند
مانند (سقراط ) که باعدام محکوم شد ولی کشورهای پیشرفته دانشمندان و هنرمندان را در
مقام بالاتری قرار داده و تجلیل و تقدیر میکنند بزرگترین اقبال هر ملتی وجود
هنرمندانش میباشند که این گلهای بیخار احساسات و عواطف هموطنان خود را به تصویر
میکشند تاریخ برجسته هر ملتی مُهر جاودانیست که از کلک هنرمندان آن ملت بیادگار
مانده است در پی یافتن هوّیت ملی و فرهنگی یک هنر مند نهایت تلاش خود را بکار میبرد
تا گوهر وجود را بیافریند و در اختیار هنرشناسان و همه مردم بگذارد تا اندیشه
دیگران را بحرکت در آورده و وجودشان را سرشار از عشق هستی سازد به نهایت دور دست
خلاقیت و زیباییها میبرد و به روح آرامش و لطافت میببخشد اظطرابها را تبدیل بامید و
نور میکند و وسیله هنر است که زمان میخکوب میشود تا همه بدانند در گذشته چه اتفاقی
افتاده است و آنوقت است که انسانها یاد آور عظمت وجودی خود و هنر، آگاه می شوند و
روح خدائی و ملکوتی بصورت نور خورشید هر انسانی را در پرتو سلامت و سعادت قرار
میدهد
جوئی که تواینک زبرش میگذری
افسانه تلخی است اگر بیخبری
بر آینه ی گذشت ایام نگر
تا هدیه کنی به زندگانی هنری
بقراط پزشگ یونانی در 400 سال قبل از میلاد مسیح گفته است آدمیان باید بدانند
شادیها و خنده ها اندوه ها و دردها زائیده فکر آنهاست و استفاده از این موهبت بزرگ
فکری مربوط به هر فردیست که با اندیشه ، خود را مشغول تن میکند و محروم از فیض عالم
حقیقی و یا بعالم ملکوت مشغول دارد تا بتواند از گنج دل آگاهی و گنج حضور بهره و
انرژی دریافت دارد هر شخصیکه از راه صفای باطن بخود شناسی و حقیقت مطلقه میرسد و به
تصفیه باطن و تهذیب نقس میپردازد به رهایی دست مییابد و قدم در راه تصوف میگذارد و
بدل آگاهی و وحدت وجود و شناخت جهان طبیعت گنج حضور که همان عرفان باشد دست پیدا
میکند خوشا باحوال افرادی که این هفت شهر عشق را طی کرده اند ، طلب ، عشق ، معرفت ،
استغنا ، توحید ، حیرت وفنافی الله که بنیان آن بر صفای باطنشان بوده است یعنی وحدت
وجود خداوند را حقیقتی جاری در خود احساس میکنند مانند نور خورشید که تمام ذرات در
آن شناور میشوند چونکه ما هم ذره ای از او هستیم و بسیر و سلوک مشغولیم از تمام
الکترونها گرفته تا کهکشانها در این نور ذات لایتناهی شناورند انسانهای کامل به عشق
معنوی که همان جذبه الهی و آرامش درون است میرسند سعدی میفرماید
بنی آدم اعضای یکدیکرند
که در آفرینش زیک گوهرند
چوعضوی بدردآوردروزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کزمحنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
وقتی انسان همه مخلوقات را آیات و لطف خدواند دانست و در باطن آنها به حقیقت پی برد
از نفرت حسد کینه توزی و کوته اندیشی بدور میشود و بنی آدم را اعضای یکدیگر میداند
این شخص ، عارف است و معنای عرفان در این کلمات نهفته است و مکتب انسانی برقرار و
تابناک میگردد و عارف به آرامش خاطر نشاط و توکل میرسد و ایجاد رابطه و پیوند با
خداوند را در قلب خود احساس میکند و بر اعتماد بنفس توکل و امید تکیه میزند و
استقلال شخصیت و اعتماد به نفس بدست میاورد و هیچ شمشیری او را زخمی نمیکند وبه عشق
رو میکند
الهی دلم را تو آگاه کن
زسرتا بپا روشن ازماه کن
مرا ازمن ومن رهائی بده
زاسرار خلقت گواهی بده
سراپاوجودم تو اندیشه کن
بعمق دلم عشق را ریشه کن
لبی ترکنم تا که شوریده ام
ره هستی و عشق پوئیده ام
می معرفت آفرین صاف و پاک
ببینم خدای درون تابناک
ز بیمار دلها نجاتم بده
ز بیدار دلها صفاتم بده
بمن همتی ده که ازجان ودل
برخلق هرگزنگردم خجل
به آگاه دلهای شبهای شوق
برندان سرمست وبیدارذوق
بدانش دل و دیده ام باز کن
بدلداری و مهرم آواز کن
به فتح دل مهر ورزان روم
بدیدار روشن روانان روم
به دریا روم درشبی ماهتاب
که یابم دُرّمعرفت ناب ناب
بده ( پرنیا) را تواندیشه ای
گُهرفکرگرددبه هربیشه ای
به دریا دلی بهرایثارجان
توانائی ام ده بر دوستان
پختگی انسانها در موقعی معلوم میشود که ، باور عمیقی به آگاهی خود پیدا کنند وخامی
اشخاص عدم باور
آنها به خود وآگاهی ایشان می باشد و این پختگی پیوند عجیبی با
معصومیت ، لطافت اخلاقی و بکر بودن شخص دارد وباین کلام پُرگهُرعمل میکنند "بنی آدم
اعضای یکدیگرند و خود را جدا ازدیگران نمی بینند و به هم آهنگی و تفاهم در وجود خود
و دیگران رسیده اند . واز این زمینه فکر بکر، میباشد که شکوفا میشوند وسرچشمه ی
وجودشان جوشان ازالهام میشود وچون به حیرت میرسند شکوفائی های فراوانی ازآنها بوجود
میاید و دیگران را نیز بهره من می کنند و به آرامش ، لطافت ، رقص و شادی درون می
رسند و مشگلات را براحتی حل می نمایند
مرزپختگی
چوباورکرده ای خود را ، عمیقا گشته ای آگاه
به مرز پختگی ها و طراوتها ، شدی آنگاه
رسی آنجا " بنی آدم بود اعضای یگدیگر
درین معنای همدردی همه جانها شود همراه
بزن پیوند بکری با محبت ،عشق معصومی
چو الهام درونی سر زند بیرون ازاین درگاه
اگر باور نداری خود ، بگردی خام و ناپُخته
بحیرت گررسی ، آگاه می باشی تو نی گمراه
هم آهنگی ، تفاهم را به چشم جان خود بینی
شگفتی های بسیاری رسد در مدت کوتاه
برقص جان رسی آنگه به آرامش زنی پیوند
برون گردی زهرمشگل قدم برپله ی دلخواه
بیا ای ( پرنیا ) پُرکن وجودت را ازین معنا
بشو پخته زالهام درون، بیرون زخود گه گاه
اگر ما بتوانیم هراس را از وجودمان خارج کنیم و زندگی را عاشقانه و با شوق سپری
کنیم جاودانگی لذت لحظه ها را می توانیم درجان و روان خود احساس کنیم ورایحه ای
ازگفته های موسی ومحمد ومسیحا رادرجان خود احساس نمائیم ودراینزمان است که جان ما
بستررودخانه ای میشود زلال ولطیف و شفاف وشعر و غزل در این بستر شکوفا میشود و
بدینصورتست که لحظه های زندگیمان جاودانی می شوند ودرسعادت وآرامش لذت بخشی زیست
میکنیم همچنین میتوانیم بااین روحیه و فکرزیبا برای دیگران هم مفید باشیم . کسی که
باین مرحله از زندگی خود رسیده باشد ، به حضور ذهن رسیده و با لحظه های خود حال
وهوای دیگری دارد
لحظه های جاویدان
بشد جاوید هرلحظه چو با عشق تو سر کردم
به سیری عاشقانه در غزلهایم گذر کردم
کلام نغز بودا و مسیحا و محمد را
تمام سرزمین ها را به عشق تو سفر کردم
شکوفه کرده هر شعر و غزل در بستر جانم
ببین حال و هوایم را که با جانانه سر کردم
سعادت را درین آرامش لحظه چشیدم من
جواهر اختری پیدا چُنین حّظ بصر کردم
تمام شعرها در بستر جانم شدند حاضر
درین خلوت سرای دل چو با یارم بسر کردم
چنین تغییر ماهییت زعشق پرفروغی شد
کرانه گشته پیدا تا خیالت را خبر کردم
گرفتم پند پیری ( پرنیا ) در این سفر از او
گذر کردم ز خود با لحظه دیدار دگر کردم
زیارت
هر روز که دیده بروی جهان باز میکنم خداوند قائم به جهان را زیارت می کنم و زیارتی
دارد همیشگی ازبرای هرچه خداوند خلق نموده است اعتقاد من براین است که جهان برپایه
مهرو عشق بنا شده است وچه انسانهائی که محتاج یک لبخند ومحبت شماهستند چون تشنه ای
در بیابان بدنبال سراب در حرکتند شما ، انسانهائی که توان مهر بخشیدن دارید، دریغ
نکنید و از این آب حیات به تشنگان برسانید.زیارت نامه ی منهم قلبی است پُرازمهرکه
هرچقدربه دیگران تقدیم می کنم زیادتر میشود مانند گنجی که پایان ندارد
زیارتنامه
زیارت می کنم هر روز خالق بر جهان را
زیارت می کنم گلها و زیبائی آن را
سفر دارم بروز و شب در این جان درونی
که یابم راز و رمز گشته پنهان در جهان را
زیارت نامه ام قلبی است پُر از مهر مردم
سپارم بر دلی خواهد که یابد این توان را
چوگویم اینجهان مهرست وجزآن هیچ درهیچ
نباشد غیر آن مرهم به جان درماندگان را
چه دلهائی ز بی مهری غمین است و فسرده
مثال تشنه ای د ر یک سرابی تشنگان را
اگر مهری به دلهای شما هست و توان هست
بنوشانید بر این مردمان مهر روان را
بیا ای ( پرنیا ) در این سفرباش ودگر بار
زیارت نامه را با خود ببر یابی نهان را
چقدرزیباست انسانی عمرخود را تبدیل بیک آواز و شعر زیبا و پُرمعنا نماید .همه
انسانها بجشن زندگی دعوت شده اند،اماتنها انسانهای با هوش هستند،که بااندیشه زیبای
خودآنرازیباترمیکنند این ضیافت درمقابل سالهای نوری یک لحظه بیش نیست.چرا این لحظه
را با جشن و شادی نگذرانیم ودلها را شاد نکنیم . این لبخند محبت آمیزشما مرحمی است
بر دلهای نا آرام انسانهای این سفره زیبای هستی که برای همه پهن شده است تا بشر از
آن بهره مند گردد.اگر شخصی بتواند با خرد خود بینا گردد، کاملا میتواند بفهمد که
درد کجاست و چگونه باید آنرا درمان کرد ، از لحظه ها استفاده میکند وخود را درقلب
انسانها پیدا مینماید
دعوت به جشن زندگی
بکن تبدیل عمر خود به یک آواز پُر معنا
چو پیدا می کنی خود را درون وجد و شادیها
شدی دعوت درین فرخنده جشن بودن هستی
خرد درفکرتو سازنده ی عشق است ومستیها
ضیافت لحظه ای برپاست تا شعروغزل گوئی
به لطف این خردمندی چه آسان گشته مشگلها
بشو سرمست هستی میشوی سرزنده و شاداب
که عمر نوح کم باشد دهی مهرت به انسانها
چنان سیراب و سرشار از نهایت میشوی جانا
چو لبریزی زعشق و میدهی جانت پی جانها
به انسانهای تنها و غمین در سفره هستی
چو ره گم کردگان این رهند در غصه و غمها
بیاای (پرنیا)افتاده درراه بهشتی نرم ورقصانرو
که تنهاراه پیدا کردن خود باشدت درقلب انسانها
هرچقدرماانسانهابیشترازدامنه سرسبزمهر، بخشش ، بی نیازی وعشق بالاتربرویم زندگی
معنای بیشتری دربرمیگیرد . ودرجان ما بموسیقی آواز ، سرمستی وشوق تبدیل میشود .
آنقدرازعطرآن سرمست میشویم که زمان وذهن ومرگ وترس(بودن یا نبودن)معنای خود راازدست
میدهد. وبجای آن شادی و اعتماد کامل درانسان به وجود می آید . ما پرده ای بروی
نوردرون خود کشیده ایم و درتاریکی زندگی می کنیم و نور را نمی بینیم . روشنائی
درونی ما موهبت الاهی است ، ما در بیرون دنبالش میگردیم . ذات هستی روشنائی است .
برای همین هم هست که باید سفر درونی را شروع کنیم وبه نورازلی وهستی که دروجود ما
گذاشته شده است دسترسی پیدا کنیم و بالا وبالا تر رویم و به موهبتهای الهی دست
بیابیم
موهبت درونی
باوج عشق پُر معنا روم بالا و بالاها
بسر مستی رسم آنگه ، بیابم شوق مستی را
بود روشن چراغ جان اگرروشن نظرگردم
ببازد رنگ ترس از زندگی در عالم معنا
دگر مرگ و تولد در جهان ذهن نا پیداست
باوج یک نهایت میروم بالا و بالاها
اگر من در سیاهی شبم افسرده می گشتم
نمیدیدم چراغ جان چه سوزانست وبی پروا
بدُم بیرون زخویش خویش درحال فراموشی
شدم غافل ز ذات هستیم نورست و بس اعلا
سفرهای زیادی من ازین پس میروم درخود
به کشف یک توانمندی زیبا و بسی والا
برو ای ( پرنیا ) در این سفرهای فرح انگیز
بدست آری تو سرمستی و شور دلکشی زیبا
ما انسانها باید عاشق همه ی مواهب خوب خدادادی بشویم ، بالاخره ما که ازاین دنیا
خواهیم رفت چرا گل عشق در ما نشکفد و خاصیّت ما نشود . جهان متعلق به ماست . ما می
توانیم به هستی وهر آنچه در آن هست عشق بورزیم ، وقتی این عشق مرزنمی شناسد که همه
موجودات را زیر چترعشقمان قراربدهیم . وقتی عشق واقعی است که قید و شرطی در آن
نباشد و دوراز تعلق های بیحاصل باشد. تنها این عشق است که انسان راآزاد ورها میکند
ونیایش وآرامش دائمی ما میشود.
دور از تعلق
بکن تبدیل جان خود به یک عشق جهان آرا
چوهستی داده عشق خود جهانی ُخرم و زیبا
مهّم بشگفتن گلهای عشق است در وجود تو
رسد روزی که کار ما شود پایان درین ماوا
بشو خاصیّت عشق و بشوعطرش بهر لحظه
بُگستر چتر آرامش نیاز مردم بُرنا
به هنگامی که مهر خالصی آزاده می گردی
شوی دور از تعّلق های بی حاصل درین دنیا
چو طالب گشته ای مطلوب گردد همدم جانت
حقیقت در میان جان تو خو کرده بی پروا
رها کن عشق بیهوده کمی در خود تعمق کن
حقیقت میشود روشن ز شوق عالم بالا
بیا ای ( پرنیا ) حاضر بشو در محفل جانان
بجوشد چشمه ی مهرت شود جاری سوی دلها
قوی زیبا منتظر می باشد از بهر غذا
با دو چشمانش رساند این پیام اشتها
گوید این قوی تما شائی حیرت آفرین
بی وفائی کرده ای ناورده ای بهرم غذا
یکدوروزی منتظرهستم درین لیک بزرگ
چشم من بر درگه این آشیانه آشنا
سربزن هر روز دراین قایق حالی بده
لیک با دست پراز نانی که باشد بهر ما
پر به بالا می برد تا من تماشایش کنم
دل ربائی می کند قوی سپید دل ربا
دورقایق همچنان درگردش وچشمش بدست
تا بگیرد لقمه نان را با تشکر با صدا
عادتم داده که هر روزم تماشایش کنم
لقمه نانی در دهانش من گذارم با وصفا
با طبیعت می شوم همرنگ و هم پرواز او
همدمی زیبا و بی آزار باشد - پرنیا
انسانهای هنرمند ، موسیقی دان ، خواننده ، شاعر، نقاش و همچنین اشخاص هنر دوست می
دانند در گل سرخ یک راز پُر معنائی نهفته میباشد . اگر درکنار گل سرخ هرزمانی در
سکوتی ژرف بنشینید ، نجوایش رابا قطره های باران حس میکنید که چطوردرهربرگ لطیف آن
رقص دلپذیری بوجود میاید وچه لرزشی با نسیم و گرمای لطیف نور آفتاب دارد . لطافتش
دل بیننده را می برد. من میگویم گل سرخ همان شعرناب عمر است. اوهم عاشق است و هم
معشوق. انسان عاشق، این هماهنگی و ارکسترزیبا را درگل سرخ میتواند حس کند وتحسین
نماید وآموزش بگیرد که همیشه مثل یک گل سرخ باشد
شعر ناب عمر
تو بنشین درکنار یک گل سرخی که بس زیباست
سکوتی ژرف دارد او ولی پُر شوروپُر غوغاست
چنان گوئی همان شعر سبب ساز دل عاشق
تو گوئی عطر معشوق است در جام تن گلهاست
توعاشق گرشوی دانی،درون جان بسی غوغاست
دگرگون سازداین جانرا بیابی دل که بی پرواست
اگر تو نغمه پردازی بگو یک نغمه ی دلکش
تو گر آواز می دانی بخوان بی پرده ، پُر آواست
نخواندی درکتابی رزهمان شعر شب عمر است
ببین نفس حضورو رقص او از چشم دل بیناست
تو نجوایش ببین با تک ، تک باران به صد آواز
ز بازیگوشی اش با پرتو خورشید صد پرواست
تمامش شعر ناب است ( پرنیا ) پندی بگیر ازاو
که شعرناب عمرت، درحضور رُزبسی شیداست
شخصی که انسانهای دیگررا دوست میدارد بی آزارمیباشد وضرری به خود و دیگران نمیرساند
و اصلا قادر نیست دلی رابرنجاند . ازهرقدم و زبانش بجز خیر و دوستی برای دیگران
کاری بر نمیاید . در پیام او فضیلت و محبت به همگان است . درنتیجه هیچوقت عاجز نیست
که خسیسی کند و مهرش را بدیگران ندهد . بدین صورت است که همیشه رحمت از وجودش ساطع
می شود وموجب خیر و برکت برای خود ودیگران میگردد . این عشق درهیچ قالبی نمی گنجد
وکرانه ای درکارنیست . سرشارازگنجی بی انتهاست . خوشا بحال کسی که در این حال بسر
میبرد
انسان بی آزار
هر آنکس از کمال مهر سرشار است بی آزارمیباشد
نه آسیبی به خود دارد نه قادر بر بدی خار می باشد
بجز مهر و شفقت از زبان و دست او جاری نمیباشد
همه عشقست ومهروشورشادیبخش جان گلزارمیباشد
نباشد عاجز از بخشیدن عشق و محبت بهر انسانها
فضلیت در پیام مهر انسانی بود ، چون یار می باشد
چنان سرچشمه مهرومحبت گشته برانسان ومحرومان
ترانه خوان ورقصان رو بسوی خانه ی خمار میباشد
چنین رحمت برون آید زدلخیرست وشادیبخش برجانها
حدودی درتصور ها نمی گنجد ، گل رخسار می باشد
نمی گنجد بهر قالب نه درشکلی وصورت وندرین دنیا
نه حدّی و حدودی ، بلکه در گنجُ دل دلدار می باشد
بیا ای ( پرنیا ) سرچشمه عشق ومحبت شو بهر محفل
که پایانی ندارد مهر جوشان هم چنان در کار می باشد
اگرانسان در جستجوی مقصودی میرود که ارزش یافتن داشته باشد ،پیروز است. ضمیروچراغ
جانش فروزان میشودوباید به این پیروزی ِکه دست یافته برخود ببالد.انگشت شمارند
اشخاصیکه مقصود خودرا یافته وشمع شب افروز خود شده اند .منظورازبالیدن بخود بدان
معناست که ازین خود یافتگیبه زر اندوختن اندیشه رسیده اند و در نهایت از این گنج
استفاده ولذتی میبرند در این حال است که انسان به معصومیّت بچگی برمیگردد و از هر
چیز کوچکی جشن و شادی بزرگی برپا می کند . هر چقدر آگاهی بیشتر گردد ، راه چاره ای
برای غمها پیدا میکند و در نتیجه شادی افزونتر میشود
ارزش پیروزی
اگر یابی تو آنی را که ارزش داشت ، پیروزی
ضمیر روشنی بینی چراغ جان بر افروزی
ببال ای همسفر این ویژه ی انسان پیروز است
بود انگشت شمارآنان چو تو شمع شب افروزی
بدان معناست بالیدن به ژرفای درون خود
چو پیدا میکنی خود را درین سودا زر اندوزی
بُکن تبدیل غمها را به جشنی بس فرح افزا
شکوفا میشوی در جشن، صفیر ِ عید نوروزی
نبوده مشگل این دنیا به پیش مردم آگاه
به معصومیّت کودک نگه کن تا بیاموزی
هر آن اندازه درک تو شود افزون و افزونتر
فزونتر میشوی از عشق سرشلر و دل افروزی
ببال ( پرنیا ) پروازگر شو تا جهان بینی
به شادی درون خود رسی هرلحظه پیروزی
ما انسانها ، به دنبال گوهر مقصود میگردیم و هر کدام بروشی که خودمان انتخاب میکنیم
! رسیدن به پول ، مقام ، شهرت و غیره ............و این سنگینی بار اندیشه را روز و
شب و با عجله ، برای رسیدن به مقصود ، را بدوش میکشیم ، تا به نتیجه مطلوب برسیم !
باز هم می بنیم هنوز راضی نیستیم و آن گوهر مقصودی را که میخواستیم ، بدست نیاورده
ایم و میگردیم بدنبال تیشه ای که این دیوار بلند فکری را که برای خودمان ساخته ایم
خراب کند ، تا بتوانیم وسیعتر ببینیم و بینا دل شویم و باین درک واقعی برسیم ، که
این کوله بارهای سنگین را باید رها کنیم ، تا بتوانیم به گوهر مقصود که در وجود
خودمان پُر از انرژی نهفته است دسترسی پیدا کنیم و به آرامش معنوی و شوق و ترنم
درون که همان گنج حضور است ، را تدست بیاوریم
گنج حضور
گنج مقصود، نهفته است به جان و دلها
وای ازین دل، که بود پرتویی ازنورصبا
باطن ازعلم وعمل معجزه ای بیهمتاست
قدرت کشف نهان درکف پُر قدرت ما
با تحول بتوان یافت ، چنین گوهر پاک
با طلب نور حقیقت ، بشود جلوه نما
چشم بینا طلبم ، تا که حقیقت بینم
معنیش اصل حضورست، که یابم خود را
گر که نور ازلی ، د ر دل انسان نبود
زنده نتوان بشمارش، که غم است سرتا پا
گوش جان باز نمایم به کلام و معنا
پرنیا - نور حقیقت بنگر ، در دلها
چقدر مهّم است که انسان به این مرحله از زندگی دانش فکری خودش برسد ، که با توانایی
، آرزوهایش را در فکر خود خلق کند و اطمینان داشته باشد که به مقصود میرسد وقتی پی
ببرد که میتواند خالق فکر خودش باشد ، چرا زیبایی و امید را نیافریند و منفیها را
از فکر خود پاک نماید . آنوقت است که می نخورده مست میشود و تمام هستی اش را نور
خورشید ی وشادی فرا میگیرد. در حقیقت زندگی کردن یک هنر است که باید این هنر را یاد
بگیریم و هر موضوعی هم که پیش بیاید میتوانیم راه حّل مفیدی برایش پیدا کنیم و مرگ
را که پایان زندگی است راحت بپذیریم
آفرییننده تویی
آفریننده ی شعر و سخنی ، با جانان
غم دل را ببری از نظر و جان وروان
خالق فکر تویی ، یک هنر ارزنده
لذّتی میبرم از فهم سخن با دل و جان
نشعه ی می بود این ، صحبت بین من وتو
گوش جان داده ام ایدوست بشیرین سخنان
آفریننده تویی ، لحظه به لحظه در خود
تا که سیراب شوی ، از می شوق عرفان
قلب آزاده دهد مژده ، که خورشید دمید
راز آرامش جان ، فاش کنی چرخ زنان
زندگی یک هنراست ، مرگ کمال وپایان
مرگ اگرسربرسد، هدیه به صاحبنظران
نشوی مات درین بحر زمان ، در بازی
بند اندیشه ی خود ، باز به هر دور زمان
پرنیا - خود قلم خیر بزن پیشاپیش
مهره در خانه ی شطرنج بزن با جانان
خالق کوچک درفکر و وجود، ما انسانها هستیم و خوب توجه کنیم که خالق بزرگ و مهربان و
بخشنده چه معجزه ها میکند . اگر درد و غمی به ما میدهد برای سازندگی خود ما میباشد
، که بتوانیم ایمانمان را قوی و توکل باو را در کُنه وجود خود جای دهیم و قناعت
پیشه باشیم و از بدیها دوری نماییم .انسانی که این مشخصات را داشته باشد از هیچ
اتفاقی نمی هراسد . نه آمدن ما باین دنیا بدست ما بوده و نه رفتنمان . ولی این مدتی
که در کشتی زندگی قرار گرفته ایم میتوانیم تصمیماتی برای خودمان درنظر بگیریم که هم
برای خودمان |