|
حقیقت چیزی در دسترس وآسان نیست و کسی هم که دروجود خودش که جای پیدا کردن حقیقت
است سفر کرده و مرارت بسیار در این راه کشیده واین گوهرنایاب ، شگفت انگیز وزیبا را
کشف نموده است ، نمیتواند آنرا بدیگری بدهد.هرکس که طالب آنست، باید بتنهائی باین
سیردرون بپردازدو مثل غواصان که اول لباس غواصی رامی پوشند وبه قعر اقیانوس برای
بدست آوردن مروارید زیبا میروند ، انسان هم باید لباس دانش را بتن کند وبادانش فکری
خود بسیردرون بپردازد.باید حجاب راازپیش چشم بردارد وبه حالت سادگی و لطافت بچگی
برگردد،واین براده ها وگرده ها راکه جذب ذهنش شده است پاک کند ،تا حقیقت را بدست
آورد .حقیقت قابل بخشش و انتقال نیست . انسان مسافری است از خود به خودوقتی بحقیقت
برسد ، پی میبرد که راه ، رهرو و مقصد یکی بوده و بلاها یک به یک از سر راه برداشته
شده است
حقیقت
حقیقت گر که میخواهی سفر کن در درون جان
که گریابی حقیقت را تو هم جانی و هم جانان
لباسش دانش فکر تو می باشد ، در این اعماق
به غواصی نیازی هست،لباسش جامه کن برجان
حجاب از چهره ات بردار و بی پیرایه ، تنها رو
چو پشت پرده ، روشن میشود افکار هوشیاران
حقیقت را فروشی نیست ، ذهن از گرد باید رُفت
چو ذهن آهن ربای خرده نادانی است در انسان
شگفتیهای زیبائی است در راه سفر جانا
که راه و رهرو و مقصد یکی گردد به هرسامان
درین ره هر بشر جوینده ی راه خودش گردد
حقیقت را تو نتوانی ، ببخشی این چنین آسان
بیا ای ( پرنیا ) خلاق فکر خود بشو هر دم
حجاب از چشم خود بردار و بینا شو درین دوران
کسانی که آشنای طریقت عشق بشوند ، در دنیا نادرند و بهمین دلیل است ، که انسانها در
بیراهه های احساس خود سرگردان وافسرده میشوند . همه کس دوست دارد عاشق بشود و معشوق
ومحبوب باشد ، ولی اوّل انسان باید بیدار شود و این هنر عشقورزی را بیاموزد . بشر
در خواب غفلت است ولی طالب عشق . به چه دلیل است که تلاشها به جائی نمیرسد ،
بخاطراینست که این هنر را نیاموخته است و توان عشق ورزی را در خود زندانی کرده است
و خدا و انسانهای دیگر را مقصرمیداند . کسی که بیدار شده است هیچ کس را جز خود
مقصرنمیداند و بدان مرحله میرسد که امیال و اعمالش با هم هماهنگیداشته باشند و
مجنون دلش را به بارگاه پر شکوه عشق لیلا میرساند.
بیداری دلها
نخستین شرط عاشق گشتن و بینا شدن ، بیداری دلهاست
هنرمند آن کسی باشد چوآموزد هنر،زان پس سعادتهاست
ورودیه ، چنین کاخ عظیم پُر شکوه عشق ، این باشد
هنردرعشق ورزیدن،شود روشن سعادت مستی جانهاست
درین دنیا کم اند ، آن آشنایان طریقت تا شوند عاشق
درین بیراه ی احساس ، بدبختان عالم در چه غمهاست
همه نوع بشر عاشق شدن را دوست میدارند بصد خواهش
خوشا آنرا که گامی در چنین ره میگذارد ، بس نهایتهاست
مکن زندانی این احساس زیبای هنرمندی جانانه
بیاموز این هنر را در ره محبوب دلبندی که الفتهاست
مده تقصیر را بر دیگران ، انسان بود قادر باعمالش
شوی بیداردل آنگه،که خواهی عذرتقصیرت چوبس زیباست
بیا ای ( پرنیا ) امیال و اعمال خودت را یک مروری کن
رسد مجنون دل بر الفت لیلای عشقت بین چه شوکتهاست
اگر انسان این هستی وهرموجودی را که درآن هست ، توانائی دوست داشتن آنها را نداشته
باشد، نمیتواند خلاق باشد و اگر محو زیبائی یک پرنده نشود ، نمیتواند نقاش باشد
واگرنغمه های قناری وپرندگان خوش آواز را درک نکند ، نمیتواند آواز بخواند .اگر
زمزمه لابلای برگها در نسیم ، نتواند مستش کند ، چگونه میتواند آرشه را بروی ویلون
بکشد و موسیقی زیبائی را خلق کند . کسانیکه خلاقیّت در وجودشان هست تقّرب نزدیکتری
به خداوند دارند . کسانیکه این نوع خلاقیّت در وجودشان نیست ، میتوانند خلاق عشق و
مهرومحبت بهمه انسانها باشند . اگر کسی بتواند به این عشق ویگانگی با همه برسد و
آئینه جانش راپاک کند، نورانی شده وگوهرمقصود رابه دست آورده است
خلاقیّت
اگرعشق همه نوع بشردرجان خود داری، خود عشقی
اگر از نغمه های دلکش بلبل تو سرمستی،غزلخوانی
اگر خلاق نقش صورت دلدار خود هستی ، تو نقاشی
اگربا چه چه مرغ سحرخوان نغمه پردازی،تو آوازی
اگر باد بهاری درمیان برگ گل مستت کند ، یاسی
اگردرخلق آهنگی بچنگ خودزنی چنگی،توخودسازی
که تنها عاشق مردم کند خلق هنر را ، هیچ میدانی ؟
پیام من همه اینست خلق عشق کن در بزم عرفانی
خداوند جهان ما مگر خلاق هستی نیست ؟ خود دانی
پس این شرط تقرّب هست خلاق هنر باشی ،تو خلاقی
یگانه میشوی با هستی خود ، آن حقیقت میشود روشن
چوجانان آن خدا باشد ،که کرده خلق این هستی بآسانی
بیا ای ( پرنیا ) باهستی خود شو یگانه ، تا بخود آئی
غبار ذهن را برگیر ، تا آئینه را یابی تو نورانی
آیا تا بحال توجهی به یک یک سلولهای بدن خود ، این موهبت بسیارعظیم کرده اید ؟
میدانید چه رازورمزپیچیده ای درآنها بکار رفته ، انسان حیرتمیکند و خود را در مقابل
این عظمت ناتوان می بیند و همچنین اگر بکمکعلم درین قلمرو گام بردارد ، هرروز
پیشرفتهای تازه ای رامشاهده خواهد کرد و بیشترعظمت خداوند را حس میکند وهچنین ذات
او را در وجودخودو در تمام کائنات احساس میکند . راه شناخت انسان مشاهده نیست تامل
و تفکر علمی است که بدان دست یابد و بالاخره روزی بشرپیشرفتهای عظیمی خواهد کرد
جهان پنهان
چو در خود بنگری ذات الهی را عیان بینی
زهست و بود این دنیا همان ذات و بیان بینی
بشو وارد درون پر ز احساست ببین روشن
به حیرت میرسی جانا ،نهان را توجهان بینی
تامل کن درین راه شناسائی رمز و راز
که صدها راز میباشد که خود را ناتوان بینی
توانائی شود افزون اگر با عشق شد توام
خدا عشق است واورا در زمین و آسمان بینی
صعودت میشود ممکن اگردرآن بصیرت هست
چوبا عشقی شود ممکن که جانت راعیان بینی
تجّلی شهود ناب را ، در تک تک سلول
بهرجائی که رو کردی مر او را جاودان بینی
فراموشش مکن ای ( پرنیا ) در این قلمروها
به هرگامی که برداری گلی از ارغوان بینی
به روز و شب اگر یک نگاه دقیقی بیندازیم ، به وضوع خواهیم دید که چه آهنگ موزون و
نظم و ترتیبی بین آنها قرار دارد اگر ما انسانها بتوانیم در روح وجسممان چنین آهنگ
موزونی بر پا کنیم ،چنان جشن و سروری درجان ما برپا میشود که سلامتی و شادمانی و
آرامش کامل را برای ما به ارمغان میاورد ورها از منفی گشته واثر مثبتی نیز روی
دیگران خواهیم گذاشت .خداوند با خلق انسان بزیبائی این جهان افزوده است و ما هم
میتوانیم با خلق شعر و موسیقی ، نقاشی و هنرهای دیگر، بخصوص هنر عشق و محبت به
دیگران یک اثر زیبا و خوبی در این جهان بیادگار بگذاریم . چون باندازه فراوان
انسانهائی هستند که خلاق جنگ و کشتار وخرابیهادرین دنیا میباشند و نظم فکری خود و
دیگران را برهم میزنند واثر بدی هم از خود در این جهان میگذارند.
آهنگ موزون
زندگی آهنگ موزونی است بین روز و شب
کاش موزون گردد این روح و روان وجان ما
طی شود پویا حیاتی ، ژرف وشیرین و وزین
بر فراز قله ی عشق و محبت ها رها
خلق شد انسان که زیباتر شود این زندگی
خلق ما موسیقی و شعری است ازعشق و وفا
وقت ترک زندگی شاید شود بهتر جهان
نه خرابی جنگ و کشتاری که ماند در قفا
یک اثر بگذار بعد از خود ز مهر و دوستی
زین نکوتر کی اثر ماند وزین و پارسا
خالق مهر و محبت ، این توئی دراین سرا
خلق میگردد هنرها زان سپس ماند بجا
پرنیا - موزون نما روح و روانت را چنین
خلق آرامش نمائی زین اثر در روح ما
وقتی شعله عشق خدائی درجان انسانی روشن شود، همه غم وغصه ها را میسوزاند و بجایش
گلهای معطررضایت خاطر وشوق وسرمستی جای میگیرد ودل،شیدا میشود ونوای ساز، هرسلول
جسم را به طپش درمیاورد و در چنین جای بهشتی انسان خدا را براحتی دردرون خود احساس
میکند و بغض وکینه ذائل میشود و بخشش به جای آن قرار میگیرد وهمچنین انسان میتواند
خدا را دربال پروانه، انسانها، گلها ودرهمه جا مشاهده کند وشگفتیهای این جهان هستی
را به وضوح ببیند ومی ننوشیده مست موهبتهای الهی شود وبگنج حضوربرسد
احساس با خدا بودن
زشوق تو شدم بیتاب ، جهان اندیشه ام غوغاست
دگرگون گشته این حالم ، زسر مستی شگفتیهاست
به عشقی مشتعل گشتم ، فنا شد غم ز جان من
تمام رنجها رفتند ، همه شوق است و دل شیداست
خدا آمد درون من همه ، نو ر و گلستان شد
خدا در هر کجا باشد ، نباشد غم ، چه پُرمعناست
نوای تار وتنبوری است ، به هرسلول درجسمم
ازین نای ونوا جانم، دگرگون گشته بس غوغاست
خدارادر درون خود ببینم ،هم چنین دربال پروانه
خدا درهر کجا باشد ، حقیقت بی گمان پیداست
بگفتم ( پرنیا ) دریافت ، پیغام می و مستی
ننوشیده ز می مست و نهادش پاک و بی پرواست
در زمانیکه ذهن انسان غرق درافکار پریشان گذشته و ترس از آینده میگردد ، آنچنان
وحشت زده میشود که چشمانش بسته شده ودیگرنمیتواند چیزی را به بیند وبدرستی تشخیص
دهد ودردریائی متلاطم با امواجی سهمگین ، دست وپنجه نرم میکند وبزیروبم این موج های
زندگی ، روح وجسم خود را فرسوده میکند . درصورتیکه اگرمشگلی پیش بیاید همیشه راه حل
آنها دروجود خود انسان میباشد وزمانیکه ازغُصه ها فارغ میشود، درونش مانند دریائی
آرام وآفتابی میگردد ودراین زمانست که زیبائیهای زندگی را بهترو دقیق ترمی بیند وبه
خدای وجودش نزدیک شده شکر گذارمی گردد و این لحظه با ارزش ،بدست آوردن گنج حضور
میباشد که لذتی بی نهایت دارد و با کاوش بیشتر ، شگفتیهای بیشتری بدست میاورد
تلاطم جان
زمانی ذهن ما غرق غم و افکار این دنیاست
توگوئی چشمها بسته فرو در جام مشگل هاست
نمی بینی که راه حل بُود در جان تو جانا
ز خشم و رنج بیهوده تلاطم از بُرون پیداست
چو آن دریای آشفته رود در زیر موج خشم
نه آرام و قراری باشدش در جا همه غوغاست
شدی آنگه که فارغ از همه تشویش های خود
شود آزاد ذهن تو در آرامش بسی شیداست
خداوند وجود تو زمانی بر تو نزدیک است
که آرامش درون تو بهشت ِ گلشنی زیباست
رهائی از گذشته گشته ای بیدار این لحظه
زدرکی بس شگفت انگیزآگاه است و پرمعناست
شدی ای ( پرنیا ) آزاد از بگذشته ، آینده
بگنج لحظه پی بردی به کاوش بس شگفتیهاست
ذهن ما صدها پرسش دارد ولی بسختی میتواند پاسخ آنرا پیدا کند ولی دل پرسشی ندارد ،
با این حال پاسخش را دریافت می کند . ذهن انسانها مرتب مشغول ونگران میشود ودر
واهمه بسر میبرد . اگر میخواهیم که یک زندگی ساده زیبا و با آرامش داشته باشیم باید
ذهن را رها کنیم وبگذاریم دل برسریرپادشاهی خود بنشیند تا این آشیانه را که جسم
ماست ، آباد و بدون خرابی نگه دارد . این تمام رسالت یک جستجوگرواقعی دراین جهان
میباشد. چون اگرخانه ای زیباوآراسته باشد اماصاحبخانه ای دلمرده داشته باشد،آن خانه
ویرانه ای بیش نیست.
آشیانه آباد
بر سریر جان نشیند آن دلی که عاشق است
گرچه دل پرسش ندارد پاسخش آید بدست
ذهن مادارد دوصد پرسش ولی پاسخ کجاست
پاسخش را کی بگیرد ، در هوای حاجتست
رو رها کن ذهن را در دام می اندازدت
زندگی را ساده کن آرامشت آید به دست
این رسالت بوده از روز ازل گر طالبی
چون نیازت در درون بی نیازی خفته است
آشیانه گشته این جسم توانا بهر تو
آشیانه میشود ویرانه با افکار پست
گر چه زیبا میتوان این خانه را بر پا نمود
با تهی بودن بدون صاحبی آخر که رست
خانه ی بی صاحب از روز ازل ویرانه ایست
پرنیا - برپا کن این هر دو بش وسرشارومست
انسان خردمند را نمیتوان کُشت و صدمه ای باو وارد کرد وانسان بیخرد هرگز زندگی
نکرده است ونه تنها خود بار غم است و در زندگی خود سرگردان، بلکه بدیگران هم
ضررمیرساند.فردی که خردمند ست، وجودش گوهری تابناک میباشد وبخشنده نوردانش وخرد
بدیگران میباشد وهمه ازاو بهره مند میشوند وهمیشه دراندیشه بهار گونه زندگی میکند
وقراروآرام الهی دارد ومیتواند پرش فکری به دلهائی که ارزش این گوهررا دانسته و
برای آن ارزش قائلند ، داشته باشد در حقیقت عمرچنین اشخاص مثال گوهراست که ارزش
هرلحظه را میدانند چون زندگی برای آنها جشنی بپا کرده است که دراین جشن الهی شرکت
میکنند و از تمام مواهب وجد و سرور آن بهره مند میگردند
خردمند
نمیمیرد خردمندی که در جان گوهری دارد
چو روشن میکند جانش بهار بهتری دارد
خرد هرگز نمی میرد اگر درجان پذیرا شد
به گفتاری دگر جانش قرار بهتری دارد
کند او زندگی هر لحظه ای شادان پاکوبان
فراتر از خیال ما گذار بهتری دارد
پرش دارد بدون واسطه از دل به دلهائی
چو بشناسند این گوهر مدار بهتری دارد
نکرده زندگی هرگز کسی که بی خرد باشد
خردمند،آن کسی باشد که یار بهتری دارد
تمام زندگی جشنی بپا کرده چو میرقصد
خرد در جان پذیری روزگار بهتری دارد
بگفتم ( پرنیا ) دریاب این لحظه توانا شو
خریدار چنین گوهر نگار بهتری دارد
همچنانکه رایحه وعطر گل با خود گل ، هماهنگی زیبائی برقرارکرده است وما این جلوه و
هنر طبیعت را به وضوح می بینیم ولمس میکنیم ومشام جانمان را معطر میکنیم ، این گلها
را باغبانی پرورش میدهد که عاشق گل است و جانشراخسته میکند ولی روحش پُرازنشاط
زندگی میباشد وهمیشه با عطر گل سر و کار دارد ، همینطور هم عطر دانائی وخردمندی فکر
انسان میباشد که اول سراپای وجود خودش معطرشده ومست میگردد و سپس این عطرعشق ومحبت
را نثاردیگران میکند واگراین درک و فهم در جامعه ای وسعت پیدا کند " بنی آدم اعضای
یکدیگر میشوند" دیگر عضوی بدرد نخواهد آمد که اصل حقیقت دراین دنیا همانا همدردی ،
محبت ، عشق و پیوستگی دلهاست
باغ دانائی
در کنار باغ دانائی ، قدم آهسته کن
یک نظر بر باغبان عاشق جان خسته کن
با چه عشقی در نگهداری گل سر میکند
سیر درگلبرگ گل ، دانه ، خطوط هسته کن
بوی عطر گل که با هر برگ گل دارد سخن
زنده میگردی درین عالم قدم آهسته کن
آن چنان عطر تفکر بر مشامت میرسد
در مقام فکر و اندیشه دلت پیوسته کن
اصل معنای حقیقت در بنی آدم بود
صحبت همدردی جانهاست ، دلها رسته کن
پُر شود عطر محبت در مشام جان تو
این شب قدریست دریاب و روان برجسته کن
پرنیا با من سخن گو از نیایشهای خود
در چنین باغی قدم زن غنچه گلها دسته کن
در معادن سنگهای قیمتی زلزله مصنوئی بوجود می آورند ، که در اثر این تکان واتصال
وانفجار، سنگهای قیمتی ازجای خود حرکت کرده به بیرون بریزند. درجان انسانی نیز این
تکان واتصال لازم است تا ارزشهای وجود اشخاص به بیرون تراوش کرده وآن نورو تلالو و
زیبائی را که یک برلیان بعد از تراشها دارد ، درجان خود بیابند و تماشا کنند و لذت
ببرند ورهائی لحظه ها را احساس و تجربه کنند و این زیبائی را به اطراف خود برسانند
. ممکن است خیلی سخت باشد انسانی باین مرحله برسد ولی ارزش آنرادارد که انسانها دست
از جستجوگری و مهر ورزی بر ندارند تا باین ارزش مقام آدمیّت برسند
اتصال
فتاده زلزله در جان که یابم اتصال او
به ارزشهای پنهانی برم پی بر جلال او
وقوع زلزله در معدنی گر اتفاق افتد
برون ریزد تمام سنگهای قیمتی بینی مقال او
خوش احوالی برآنکس اتصالی اینچنین دارد
حضور لحظه میگردد دل و جان و خیال او
چنین گوهر وجودی گشته آزاد و رها هر دم
به وجد آید دل و جانش چنان نورکمال او
فرا آگاه میگردد به عشق و مهر و آزادی
در این هستی بی همتا شود پیدا جمال او
رها گردد چنین جانها که یابد شوق مستی را
غذای روح و آرامش پیامی از کمال او
بده ای ( پرنیا ) جانرا براه عشق و آزادی
که گر این اتفاق افتد بیابی اتصال او
انسان اگربتواند خود رادرمرکزتند باد وحشی عشق نگه دارد، شکوفا میشود وهمچنین
اگربتواند درزیروبم طوفانهای دریای زندگی نگهدارد ، استوار و سرزنده بماند ، دریا
دل میشود وبژرفای وجودهستی پی میبرد وریشه های مستحکمش ، چنان درهستی رسوخ میکند ،
که هیچ بحرانی نمیتواند اورا بلرزاند ، حتی اگرهم ملامت بکشد ، صبوراست وعشق میورزد
ودرصدد تلافی برنمیآید . ازعشق شاکرمیشود که چنین انجام شیدائی وخوشحالی را باوداده
است وبرج خوشبختی خویش را برفراز عشق و دانائی بنا میکند . چونکه آنقدر لطیف شده
است که جفای روزگارهم نمیتواند ، او را برنجاند ، مگرخداوند دروجود انسانها
نیست؟خداوند نهایت لطافت ومهربانی است ، اوازخشم هیچ انسانی نمیرنجد
شکوفا شو
اگر درمرکزعشقی که میسوزی ، شکوفا شو
اگر در اوج طوفانهای دریائی ، تو دریا شو
شکوفا میشوی با عشق ومیبالی بخود هر دم
نلرزاند ترا بحران دنیا ، پیر دانا شو
چنان محکم شود این ریشه ها درمرک زهستی
به عمق جان نگر، با چالشی دنیای ژرفا شو
بگردد حفظ انجام تو گر شاکر شوی از عشق
ملامت گرکشی خوش باش سوی عشق، شیدا شو
بنا کن برج خوشبختی فراز مهر و دانائی
جفای روزگاران را تو ننگر ، دل مسیحا شو
توانی در بلندای محبت ، گام برداری
نمیرنجد خدا از خشم تو جانا ، تو والاشو
بکن ای ( پرنیا ) مهر و محبت رامرام خویش
مقام عشق ما را می کشد بالا ، ثریا شو
خاصّیتهای لطافت خیلی زیاداست مثل هواویامثل ابر، اگرآنهاراباچوب یا خنجربزنیم زخمی
نمیشوند،اگرما انسانها ذهن، روح، شیوه رفتار، گفتارو کردارمان را لطافت ببخشیم ،
مانند یک سمفونی زیباهمه باهم هماهنگ میشوند واز وجود ما یک سمفونی زیبا میسازند و
آسیب ناپذیر میشویم و اگر نتوانیم این لطافت و هارمونی را بوجود بیاوریم ظلمت و حال
پریشان را برای خود فراهم کرده ایم ، ما به اقیانوس و آغوش نهایتها دعوت داریم ،
اگر ذرّه باشیم میتوانیم با سبکی و لطافت به ثریا برسیم و تنفسی عمیق از آگاهی و
رحمت داشته داشیم
خاصِّت لطافت
تمام خاصیت های لطافت را نگر، جانا
نگردد زخمی از خنجر ، سپیده ابر در بالا
شود اندامها نرم و سبک با شیوه ی پندار
بشو ابر لطافت ، ذهن و روح تو شود زیبا
شوی دعوت باقیانوس،اگرتو قطره ای باشی
زتنهائی رها گردی ، سپاری دل به دریاها
ازین دلبستگی ها باز، در گسترده ها آزاد
مجال ان تنفسها ، ز آگاهی و رحمتها
بگردد سمفونی گفتار و پندار وچنین کردار
چو پیچک عشق میگردد به سروناز، پابرجا
بپرداز آن بهائی را ، لطافت ارمغان دارد
وگر نه ظلمت و حال پریشانی است در دلها
بیا ای ( پرنیا ) برگیرآن لطف ، لطافت را
سبک چون ذرّه ای گردی بگردی در نهایتها
کسی در این دنیا تا ابد زندگی نکرده است ، معنای زندگی بطول آن نیست بلکه به معنا و
عمق ان میباشد که اگر ما بتوانیم در این مدت کوتاه زندگی ترس و واهمه را ازذهن خود
دورنموده وبا شهامت ودل قوی روزگارخود را سپری کنیم معنای زندگی را دریافته ایم و
ازهر لحظه ی آن لذت میبریم،وبا شادی وزیبائی دراین دنیای سرسبزی که خداوند برای ما
آماده کرده است ، پایکوبی می کنیم و اگر بتوانیم من ها وخواسته های بیهوده رادروجود
خودمان ازبین ببریم ، میتوانیم برای دیگران هم مفید باشیم وموفق خواهیم شد دردنیای
عشق و بی نیازی زندگی کنیم وبا تولد دوباره زنده شویم و زیبا زندگی کنیم وزیبا
بمیریم
مرگ زیبا
با شهامت زندگی کردی تو یارا زیستی
مرگ آنگه میشود زیبا که زیبا زیستی
ترسی از رفتن نباشد بهر دلهای قوی
چونکه عشق آموختی رقصان وباما زیستی
در ره آزادگی ، گام محبت چون زدی
وندرین منزل سرا آرام و دانا زیستی
زندگی آنگه شود زیبا حضور لحظه ای
دست افشان و خرامان سوی بالا زیستی
تا ابد کی زندگی کرده ندیدم هیچکس
با وداع لحظه لذت ها ببر تا زیستی
مردن و زنده شدن در خود تول د یافتن
درک بیداری لحظه ، باده پیما زیستی
درهمین دنیا بباید مُرد و در خود زنده شد
پرنیا دریاب این دم تا ثریا زیستی
انسان آگاه به این موضوع پی برده است که با همدردی با افراد ، جدائیها را از بین
میبرد و ایجاد دلبندی میکند و وحدت و پیوند زیبائی بین انسانها بنیاد میگردد و
آرزوها بر آورده میشود . و غبار چشمها پاک گردیده و دل انسان دریائی از محبت میگردد
مثل محبت بیدریغ مادری به فرزندش و لبخند بر لب افراد ظاهر گردیده و شادی و پیوند
انسانیت بین اشخاص بسته میشود . اگر کسی عشق کم میورزد ،بخاطر این است که خودش کم
است و کم دارد و نمیتواند به دیگری بدهد .توان ِمهرورزی انسانها سنجش خردمندی و
آگاهی آنهامی باشد . وقتی که انسان تمرکزبروی این آگاهیها میکند حقیقتا مست چنین
مهرورزیها میشود
سنجش آگاهی
رسد همدردی از افراد آگاه و خردمندان
تصور از جدائی ها ، بگردد محو پیوندان
چودلها را یکی کردیم وحدت میشود محکم
دراین وحدت سراآئین جان گشته لبی خندان
غبار چشمها را میتوان با آب دریا شست
شود دریا دلی رایج ، چو مادربهر فرزندان
چو ظاهر گشت لبخند محبت بر لب انسان
جوابش شادی دلهای افرادند ، خرسندان
تمرکز ها شود مجذوب افکار و روانی پاک
شود هوشیار عاقل مستِ این دلها ی دلبندان
اگر کم عشق میورزی شوی کم درهمه عالم
چنان شیدا شوی آنگه که دل باعشق شد چندان
بیا ای ( پرنیا ) همدرد دلها شو در این دنیا
توان ِ مهرورزی سنجشش جان توانمندان
ذهن انسان واژه سازو خلاق غمهای گذشته درحال حاضرمیباشد واین من ذهنی را که درفکر
خود خلق نموده استهرلحظه درفکر، بزرگترکرده وغم وغصه های درگذشته را ذره ، ذره
بصورت زجر روحی بخود تزریق مینماید وخودرا گرفتارودرچاه افکارواوهام میاندازد . بشر
بسختی میتواند ازاین چاه ذهنی خود رابیرون بکشد.اما اشخاص ،هوشیار توانائی آنرا
دارند که خود را از این ذهن مشغول کننده رها کرده وسکوت آرامش بخشی برای خود
مهیاکنند وخلاق وجد درون باشند و بُقله شوق ورهائی برسانند واین کیفیّتخود شناسی
وخودراپیدا کردن میباشد وباعث میشود که آن من بیهوده در ذهن حضور پیدا نکند و وجد
درون یعنی همان معنای خود بودن ،همیشه حاضرباشد
شاهراه اندیشه
سکوت وعشق را درجان اگرداری، توهوشیاری
به کیفیّت رسانی آن خود ، درخود ، تو بیداری
بسازی لحظه را، وجد درون ، معنای خود بودن
بدون ترس، ازهر واژه ی ذهنی و غم خواری
چو ذهن آدمی هر لحظه مشغول است و میسازد
ز غمهای گذشته زجر بیهوده ، ز بیماری
نباشد ترس ، در انسان وارسته در این دنیا
همه شوق است و فکر مثبتی در ذهن او جاری
بکن این لحظه را شیرین که شاید آخرین دم شد
اگر خود را تو نشناسی به خلق (من) دهی یاری
شوی مجبوربا یک (من) تمام عمر خود باشی
به خلق دشمن بیهوده میسازی غم و خار |